دوباره آمده ام، گرچه دیر برگشتم

مناجات با خدا و گریز به روضه

حضرت زینب سلام الله علیـــها

دوباره آمده ام، گرچه دیر برگشتم

ولی شبیه گدا سر به زیر برگشتم

به صد امید به سوی تو روی آوردم

به سوی خانه ی نعم الامیر برگشتم

شدم ذلیل گناهم، خودم پشیمانم

ببین شکسته و زار و حقیر برگشتم

گرفت دست مرا دست مهربانی تو

به دستگیری تو یا مجیر برگشتم

ز باب لطف تو رفتم ولی غلط کردم

پر از گناه صغیر و کبیر برگشتم

گناه بال و پرم را شکسته مولا جان

شدم دوباره زمین گیر، گیر برگشتم

اگرچه پیش تو احساس فقر بی معناست

ولی دوباره به سویت فقیر برگشتم

عطش دوباره لبم را ترک ترک کرده

به حرمت لب مثل کویر... برگشتم

به یاد خواهر غمدیده ای که می فرمود

ببین برادر زینب که پیر برگشتم

به کوفه شهر علی بعد بیست سال حسین

به لطف حرمله ها من اسیر برگشتم

ولی برادر زینب همینکه فهمیدم

کفن شده است تنت با حصیر... برگشتم

وحید محمدی

من مردِ غسل دادن این دنده نیستم

مناجات با خدا و گریز
به روضه ی حضرت زهرا سلام الله علیها

من زنده ام اگر چه، ولی زنده نیستم
من بندگی نکرده ام و بنده نیستم

در سایه سار رحمت تو قد کشیده ام
جز با نگاه لطف تو پاینده نیستم

خیلی گناه کرده ام اما هنوز هم
از صبر بی حساب تو شرمنده نیستم

رویم سیاه و نامه ی اعمال من سیاه
شرمنده از سیاهی پرونده نیستم

یادی ز خوف قبر و قیامت نمی کنم
خیلی به فکر توشه ی آینده نیستم

دنیا و زرق و برق، دلم را ربوده است
از عشق خالی ام، ز تو آکنده نیستم

از راه و رسم شیعه فقط حرف می زنم
اصلا به نام شیعه برازنده نیستم

دل بسته ام به فاطمه و بچه های او
اما برای فاطمه زیبنده نیستم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مولا چه دیده بود که هنگام غسل گفت:
من مردِ غسل دادن این دنده نیستم

وحید محمدی
۹ فروردین ۱۴٠۲

با تو تنور خانه بد تا کرده انگار

مرثیه حضرت رقیه سلام الله علیها

@beithayesookhte

هر چند بی پیکر ولی آخر رسیدی
شکر خدا بالا سرم، با سر رسیدی
بابا گمانم با دو تا معجر رسیدی!
اما چرا بی اکبر و اصغر رسیدی؟

رفتی که برگردی، حسابی دیر کردی
دیر آمدی و دخترت را پیر کردی

بابا بگو مویت چرا تغییر کرده
رنگِ سر و رویت چرا تغییر کرده
اینقدر ابرویت چرا تغییر کرده
اصلا بگو بویت چرا تغییر کرده

هم عطر سیب پیکر تو فرق کرده
هم حالت موی سر تو فرق کرده

دیگر برای من جگر باقی نمانده
دیگر برایت بال و پر باقی نمانده
دیگر برایم چشم تر باقی نمانده
دیگر برایت موی سر باقی نمانده

با تو تنور خانه بد تا کرده انگار
زخم گلویت هم دهن وا کرده انگار

پیش خدا رفتی خبر دارم عزیزم
بی من کجا رفتی خبر دارم عزیزم
بر نیزه ها رفتی خبر دارم عزیزم
تشت طلا رفتی خبر دارم عزیزم

تشت طلا رفتی چرا؟ آغوش من بود
بر نیزه ها رفتی چرا؟ آغوش من بود

هم دوریِ این فاصله آزارمان داد
هم زخم های سلسله آزارمان داد
هم پای غرقِ آبله آزارمان داد
هم خنده های حرمله آزارمان داد

این بی حیایِ بد دهن آتش بگیرد
ای کاش مثل موی من آتش بگیرد

هی زیر دست و پاش گفتم دخترم... زد!
گفتم کمی آرام او محکم ترم زد
با آن کمانی که به حلق اصغرم زد،
عمدا همان را چند باری بر سرم زد

دیگر رمق در دست و پایم نیست بابا
دیگر صدایی در صدایم نیست بابا

۴ فروردین ۱۴٠۱
وحید محمدی

روزه می گیرم ولی دائم به فکر روضه ام

هر زمانی در دلم درگیر طوفان می شوم

یا حسینی می نویسم غرق باران می شوم

از مسلمانی فقط عشقش برایم مانده است

آخر از عشق علی یک روز سلمان می شوم

کار من را بیشتر دست کریمان بسپرید

در گرفتاری دخیل یا حسن جان می شوم

من گناهی هم اگر کردم جهالت کرده ام

تا گناهی می کنم فورا پشیمان می شوم

بار سنگینم مرا خیلی خجالت می دهد،

هر زمانی که سر این سفره مهمان می شوم

روزه می گیرم ولی دائم به فکر روضه ام

آب می نوشم دم افطار و گریان می شوم

روضه آب و گریه نان هر شب اهل دل است

دور از این روضه ها، بی آب و بی نان می شوم

جان من را هم گرفتی روضه را از من نگیر

جان تو بی روضه من خیلی پریشان می شوم

...................

مو پریشان...، بعدِ تو زینب پریشان می شود

همسفر با حرمله، با نیزه داران می شود

وحید محمدی 2 فروردین 1402